![]() |
![]() |
|
| بـاور نـکن تنـهایی ات را ... من در تـو پـنهانم ، تـو در من |
مـی گـویـی ، بیخـودی مـی تـرسی... اما مـن هـمیشه از با خودی تر ها مـی ترسم... تـو روز به روز داری بـیشتر می روی... مـن که دستم به آسمان نـمی رسد ، ... مـی ترسم تـو هم روزی سـتاره شوی... ***** پ: برای گـفتن از حال و هـوایم ، دستم به واژه ها هم نمی رسد.. مـسافـر کـویـر |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط محمد علی |
|
|
دیـشـب باز در پـی تو ، تـو را گریـستم ... دیـشب باز به دل زدم ، شـبانه ، دل بـارانی شـد ... دیـشب باز با دل تـنهایم از تـو گفـتم و بـغض ها کردم ... دیـشب نفـسهایم بـوی تـو را گرفته بود ... مـثل گـذشته دیـشب هـمه غربـتم را گریـستم و بـر روزگار خود باریـدم ... نازنـین مـن کـجایـی ؟؟ ***** پ: او خودش بهتر از هر کسی می داند که نازنین من است ، اما کاش خود را به بیراهه نمی زد.. مـسافر کـویـر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:7 توسط محمد علی |
|
|
هـمـه زنـدگی شده زنـدون و دیـوار و سکوت هـمـه چشمـه ها شده عـین عـطش ، کویـر لوت هـمـه قـصه ها شده در بدری توی یه خـواب نـرسیدن به هـمو نـشونی توی یـه سراب هـمـه آیـنه ها پـر از دقـیقه های انـتظار لحظه ها پـر می شه از دلـهره های بی قـرار جاده ها بی انتها و ساکت و سرد رازقی پـژمرده از آوار یک درد قاصدک بی اعـتنا ، دلخسته می رفت از کنار یـه مسافـر ، دل پـر درد چشمه ها دلـتنگ دریا آسمون دلـتنگ مـهتاب جاده دلـتنگ مسافـر حنجره دلـتنگ فـریاد مـاه که قـهره با ستاره عاشقی مـعنا نداره شبنم از گل دیگه خسته اس باغـچـه آبـرو نداره هـمـه از هم ، که بـریدن قـحطیه عشق و که دیدن این روزا که زندگی رو هـمـه تو تاریکی دیدن پس چی شد ، شیرین و فرهاد پس کجان ؟ لیلی و مجنون پس کجا رفت عاشـقونه عشق و دیدن زیر بـارون **** پ:این روزها وقتی ماه برای برکه ناز می کند ...، وای به حال آدمها
مـسافـر کـویـر ۱۵/۸/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:16 توسط محمد علی |
|
|
هـیچ کـس نمی داند ، دلـیل نـبودن تـو چـیست... هـیچ کـس نمی داند بر مـن چه می گذرد... هـیچ کـس نمی داند بر تـو چه می گذرد... و نخواهند دانست ، که ما هـر دو عـاشـق پـایـیز بودیم... و چه شبها در زیر نم نم باران قدم زدیم و از دوست داشتن هایمان گفتیم... هـیچ کـس از نگاه مـن و تـو ، هیچ چیز نمی خواند... و هـیچ کـس با مـلودی صدای تـو ، به مـن عـلی جـان نمی گوید... مـن خسته ام ...، خسته و دلـتنگ خسته از این راه که نمی دانم انـتهایش کجاست ؟ دلـتنگم ..، دلـتنگ تـویی که نمی دانم دلـتنگ کیستی ؟ آهـای حـواست کجاست .... مـن از این تنهایی های تکراری ام خسته ام ... بـی حـوصله ام فکری برایمان بکن... هر چند می دانم کـاری از تـو بر نمی آید... ****** پ.۱- و اینک بهار سـبز و سر بـلند باشـید چون سـرو... مـهربان چون بـاران... با صـداقت چون کـویـر... سـال نـو مـبـارک پ.۲ - دم دمای سال تحویل خیلی چیزا تو دلم بود که می خواستم به خدا بگم ، چند تاییشو گفتم با بغض سنگینی تو گلوم بود ، نتونستم بقیه رو بگم... نمی دونم چرا ؟ ولی چند باری چشام پر از اشک شد نمی دونم شاید خدا با اشکه خواست بهم بگه همه حرفای گفته و نگفته مو می دونه... اما هر چه بود حال عجیبی داشتم... مـسـافـر کـویـر ۱/۷/۸۶
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:17 توسط محمد علی |
|
|
تـو رفتی و با رفـتنت غـم تـوی خـونمون نـشست خـورشـید عـشق و آرزو تـا مـرز تـاریکی شکست تـو رفـتی و با رفـتنت آتـیش زدی بـاورمـو دست مـنم یه شـب بگـیر بـردار و از ایـنجا بـرو تـو رفـتی ، آسـمون شـب دیگه سـتاره نـداره بـه خـاطـر نـبـودنـت هـی داره بـارون می باره تـو رفـتی ، یـاس باغـچمون خشکیده ، مـثل تـن من بـیا بـبین سـیاه شده هـوای تـنهایی من اینجا تـو و ، عکس تـو و هـق هـق نـاله ساز من مـرثیه و نام تـو و مـرور خاطرات من تـو رفـتی ، اما دل من لـحظه بـه لحظه یـادته بـرف زمسـتونو می گـم دلـتنگه هُـرمه دستـاته ****** پ.و : نوشتم به یاد نسترن ، دخترکی از جنس باران ... حتی آسمان و چه ساده و معصومانه به ماوای اصلی اش ، آسمان پر کشید روحش شاد
مسافر کویر ۴/۱/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 17:19 توسط محمد علی |
|
|
نمی گم از زندگی خسته شدم نمی گم از نوشتن خسته شدم نمی گم از این همه روزهای تکراری خسته شدم .. نه نمی گم خسته شدم از این همه نبودن از این همه رفـتن و نرسیدن از این همه دلـتـنگی آره خوب می دونم هرکی دست نوشته هام رو می خونه ، تو دلش می گه طرف دیوانه ست.. می دونم روزهاست که اخلاقم تـلخه می دونم هر وقت دلـتنگ می شم ، این دلـتنگیه که کار دستم می ده خوب می دونم هر وقت بغض می کنم ، فقط و فقط از دلـتنگی هام می نویسم و چه کنم که این بغض روزهاسـت هـمنشین گـلوی منه خـسته ام ، خـیـلی خـسته دیگه شونه هام تاب و تحمل خستگی هام رو نداره ایـنقدر بغضم سنگینه ، که راه گلوم رو بـسته... خط خطی های دیوار اتاقم از سر بچگی نیست .... تمامش گذر روزهای تنهایـیمه و چه سخت می گذرد... پ.۱ :در این روزهای بی تـرانگی ، دل خـوشم به همین خط خطی کردنهای بی سر و ته طـفلی کاغـذها که چه می کـشند ، از چـرک نـوشتن های من و این دلـم مـسافـر کـویـر ***** بـبین این بار فقط از حال و روز خودم نوشتم ، و تو هیچ کجای این کـلمات نبودی... شاید دارم کم کم فـرامـوشـت می کنم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:49 توسط محمد علی |
|
|
در تردید ماندن یا رفتنم ، قاصدکها از همه کلافه ترند... این روزها بارها با گوش خودم شنیده ام ، صدای گریه شان را... شنیدم که آرام به اقاقی های باغچه حیاطمان می گفتند : دلـمـان می سـوزد... این روزها که پر است از تب و تاب دلدادگی های بی اعـتـبـار ، من در تب و تاب بـودن یا نـبـودنـم.... بیا و قبول کن که قرارمان این نبود... حرف از عاشقی زدیم و تـمنـای عـاشـقـی از رسـیـدن گفتیم و وصـال ... اما، به جـدایـی رسیدیم و خـیـال.. یادت می آید ، چه شبها در زیر نم نم باران پایـیـزی ، قـدم زدیـم گـفـتـیـم و خـنـدیـدیـم و یـخ کـردیـم... و چه ساده و بی سـیاست ، کنار بخاری اتاق کوچکمان گرم می شدیم و از آرزوهایمان می گفتیم نمی دانم آن روزها این دل چه رنگی داشت ؟؟ اما خوب می دانم که خاکستری نبود.... می دانی ، خیلی وقت است در زیر باران قدم نزده ام ... نه پایی برای رفـتن بود و نه حسی برای لـذت بـوی بـاران... زیر مهـتاب تـو را دیدن را لمس کردم ، و امروز با یـادت پـشت پـرده های ضخیم اتـاقـم به تو فکر می کنم نه حـالـی ، نه حـسی ، نه بـارانـی و نه مـهـتابـی ... منم و یـاد تـو و تاریکی این شـبـها ... راستی... قاصدکها که پـیـشت می آیند ، سراغی از من می گیری؟؟ ****** پاورقی: این متن رو به درخواست و به خاطر حمید رضا ی عزیزم نوشتم که بسان یک برادر در دلم جای دارد.. *** زمزمه ای برای خلوتم : شب یلدا هم آمد اما... تنها که باشی، این طعم تلخ تنهایی ات است که یـلـداسـت
مسافر کویر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:18 توسط محمد علی |
|
|
صـدا ، صـدای بـوف کـور نـفـس نـفـس رو تـن شـب دست جـسارت هـمـه ستاره پشت کرده به شب صـدای بال و پـر زدن خنجر خونی رو زمـین نـبـض تـرانـه های دل مرده دیگـه، فـقـط هـمـین زوزه وحشی یه باد طـعـم گـس یه عـاشـقی ضـجـه زدن تو دل شب تـمـومـه حرف عاشقی آهای شما نگاه کنید یه نـفـر اینجا جون داده سرد تـمـوم پـیـکرش عشق شما رو پـس داده قـصـه بـه آخـرش رسید نی به نوای من دمـیـد توی سکوت پـنـجـره گریه من نـفـس کـشید دلا که تاریـکه هـنـوز اینجا تـک و تـنـها مـنـم گوشه تاریـکـیـه دل یه عمره ضـجـه می زنـم ****** پـا ورقـی: هـمـه جا تاریکیه.... هـمـه جا ، حتی دل آدما... می ایـستیـسم و جون دادن همدیگر رو نـگاه می کـنـیم... سری تکون می دیم و رد می شیم و ..... فراموش می کنیم.. شاید تنها همین ازمون بر میاد...همین مـــســــا فـــــر کــــو یــــر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:32 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من قانعم!! همه هرچه دارم برای تـو ...
خیالم برای تـو ، پاییـزم برای تـو ، سکوتـم برای تـو حتی دفتر ترانه هایم ، برای تـو... تـنـهایی و گذشته ام مرا بس است.. ایـنها را از مـن مگیر... لـحظه هایم از طـپش خاطره ها جان می گیرند... این در خود فـرو رفتن را از من مـگیر ... من به همین تنـهایی ها و زمـزمـه هایم قـانـعم ... هـمین |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|