![]() |
![]() |
|
| نـه شاعرم ، نـه نـویـسنده .. خـط خـطی می کنم تـا مـطمئن شوم نـمرده ام .. هـمین |
|
ذهـنـم از کـلـمه خالـیسـت پُـر از غـمم ، پُـر از درد ... لـبخـنـد را از یـاد بـرده ام بی حوصـلگی دارد از سـر و کـولـم می بـارد ، دل نـازک شـده ام ایـن روزهـا زود گـریـه ام می گـیـرد دلـم می خـواهـد فـریاد بـزنـم ، بـلند بـلند گـریه کـنم تا خـسته شـوم ، کـرخ شـوم و خوابم بـبرد دلـم می خـواهـد خـواب بـبـینم ، خـواب روزهـای خـوب ، خـواب رویـاهـایـم را دلـم می خـواهد روی ایـن زمـیـن ، بـیـن ایـن آدمها در هـجـوم انـبـوه نگـاهها و تـرس هـا و دلـشـوره هـا نـباشـم دلـم نـبـودن می خـواهـد .... مُـــردن شــایـــد... ***** پ ۱ : تـقـدیـم به کـسی کـه لحـظـه هـایش را خـط بـه خـط درک می کـنم... ایــزد عـزیـزم پ ۲ : نـوشـتـم بـرایـت بـا ایـنکـه خـوب می دانـم ، خـیلی هـا از بـودن مـن و تـو در کنار هـم راضی نـیـستـند !!! پ ۳: خـدمـت یه شخص بـه اصـطلاح مـحـترمی با اسـم ( نا شـناس و ... ،، کـه الـبـته نـا شـناس هـم نـیست ) بـایـد عـرض کـنم : شـما به جـای ایـنکه بـه مـا دو تـا تـذکـر بـدی و بـه حـالـمـون تـاسـف بـخـوری ، بـهتره کـمی بـه رفـتـارهـا و عـملـکرد خـودت و خـانواده ات فـکـر کـنی و سـری بـه عـلامـت تـاسـف بـه حـال خـودتـون تکـون بدی.. اگـر بـه نـتیجه ای رسـیدی چـه بـهتـر و اگـر بـه نـتـیجـه ای نـرسـیدی ، تـشـت آب سـرد رو گـذاشـتـن واسـه هـمیـن روزا ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:51 توسط محمد علی |
|
|
وقـت بـده دسـتـپـاچـگـی وقـت یـه تـرس بی هـواس تـرسـه ، از ایـنکـه نـکـنـه ایـن آخـریـن وداع مـاس *** وقـت بـده یـه انـتـظـار وقـت یـه دلـشـوره نـاب تـرسـه نـداشـتـن چـشات عکس تـو ، بی مـن ، تـوی قـاب *** وقـت شکسـتـن دلـم وقـت سفـر رفـتـن تـو تـرسـه از ایـنکه گـم بـشـم تـوو جـاده هـا ، بـدون تـو *** وقـت چـشـای بـارونـی وقـت بـد ویـرونـگـی تـرسه تـرانه گـفـتن از فـصـل بـد دیـوونـگـی *** وقـت نـفـس ، پــشت نـفـس وقـت بـخـار نـیـمـه شـب تـرس از بـخـار کـلـمـه واژه بـه واژه تـوی تـب *** وقـت یـه رفـتـن ، بـی کـلام وقـت جـدایـی ، بـی نـگـاه تـرسی بـه تـلخـیه دلـم مـن ، صـندلـی ، بـدون مـاه .... ***** پ ۱ : پـاک کـن هـا هـم دست و پـا چـلفتی انـد ، مـی گـیرند و می نـشینند و پـاک نمی کـنند ایـن خـاطـرات کوفــتی را ..!!!!! پ ۲ : چـه دلـشوره ای دارم ایـن روزهـا ... پـیـاپـی هــــم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:17 توسط محمد علی |
|
|
وقـتـی تـمامی احـساس و انـرژی و آبـروت رو پـای یـه نـفر خـرج کـنی و دست آخـر بـهـت بگه :خودت خواستی ، می خواستی نکـنی ..... ایـن یـعنی فـا تـحـه مـع الـصلـوات ***** پ ۱ : بدون شرح - کاملا" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:53 توسط محمد علی |
|
|
عـیـد کـه آمـد ، فکـری بـرای آسمان تـو خـواهـم کـرد دستـمال خیـسی روی ستـاره هایـت می کـشم و گـلدانی کنـار ماهـت می گـذارم زنـدگی هـمیشه کـه ایـنجور پـیچ و تـاب نخواهـد داشـت ..!! بـد نـیست گاهی هـم دسـتی بـه موهـایـت بکشی و بـا درخـت و باغـچه صحـبـت کـنی ... پـنهان نـمی کنم که پـیش از ایـن سطـرهـا ،..... دوسـتـت دارم را می خـواسـتم بـنـویـسم ... حـالا کمی صـبر کــن .... بـهـار که آمـد ، فـکری بـرای آسمان تــو و سـطـرهـای پـنهانی خـودم خـواهـم کـرد.... کـمی صـبر کــن ...
***** پ ۱ : هـنوزم مـیشه عـاشـق شــد ... هـنـوزم حـال مـن خـوبـه پ ۲ : بـهـار هـم که نـیاید ، با نگاه تــو از شکوفه ها لـبریـز می شوم... پ ۳ : تـــو را به بـهـار و بـاران و زنـدگی ، تـبـریک می گـویـم ســال نــو مـبـارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:3 توسط محمد علی |
|
|
خیلی تـنهام ، خیلی تـنهام قصه گـوی شهـر پـیرم دیگـه هـیچ کـسی نـمونده اینجا تـنهایی ، می مـیرم رد پـاهـــام روی جـاده نـشون از مـن و دلـم بود عـطــر پـیراهن مـن هـم بـوی چـشمای تـرت بود یــادمــه بـهم می گـفـــتی اگـه تـوو خـواب بـرف و دیدی یـعـنی غـم مـیاد سراغـت مگه ما خـوابـش و دیـدیم ؟ بـعـد مـن دلـتـنگــیـامـو بـا خـودم به خـاک بـسـپار ادعـای عـاشـقـیــمــــــو تـوو خـزون به باد بـسپار پاره کن نوشـته هـامـو زیـر بارون خـیسشون کـن زیـر مـهتـاب شـبـونه تـوو دلـت نفرینـشـون کـن بـوی پـیراهن مـن رو تـازه کن با اشک چـشمات یـا بـذار حـس کـنه عـشـقـو زیـر گرمای قـدمهـات دیگه تـنهایی تـوو پـایـیز روی برگـا ساده رد شـو واسه خـاطـرات و یـادم جـون پنـاه و سایه بـون شو خـیـلی تــنهام ، خـیـلی تـنهام مـنـم و حـسـرت پــرواز می نـویسم از تـو ، بـا تـو می کـنم قـصه رو آغــاز ***** پ ۱ :چرا فکر کردی اگر نباشی ، دنیای من لَـنگ می زند ؟؟!!! پ ۲ : خدایا هستن این پایین کسایی که از سکوت تـو راضی اند چـون اینجوری می تونن تا همیشه طـلبکار بـاشند !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:59 توسط محمد علی |
|
|
۱ـ نـمی دانـم چگـونه بگـویم کـه بـفهمی بـبـین ، تـلخ تـریـن حالـت ممکن را که فـرض کـنی ، بـاز هم هـق هـق مـن تـلخ تـراست اصلا" هـق هـق من تـلخ تـریـن لحظه دنـیاست ... نــه ؟!!
۲ـ تـو از تـنها چـیزی که سر در نـمی آوری ، دلـنوشته های مـن اسـت حالا فـرض کـن یک شاعـر عاشقـت شده است و خـودت را به بـیراهـه بـزنی ....
۳ـ مـن نمی نـویـسم که تـو بخـندی ، اما تـو بخـنـد تـو حـتی شـده بـه نـوشــته هـای مـن بـخـنـدی ، بـخـنـد ...
* نوشته (اپـیزود) مخاطب خاصی دارد ، که شایـدهرگـزنداند مخاطبم اوست !! شاید هم بـداند* ***** پ ۱ : چقـدر خوب که هـمیشه حرفـهایی هـست بـرای نـزدن مـثل س ـ ک ـ و ـ ت مـن و شـاید تــو پ ۲ : حالا که رفـته ای بـه درک !! فـقط ایـن منی که عاشـقت بـود را ، پـس بـده لــطــفا" پ ۳ : پ ۲هـم مخاطب خاص دارد،که اتـفاقا" اوخودش خوب می داند ،با اوهستم .. بـله با توام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:26 توسط محمد علی |
|
|
شما نمی دانـید من چـم شده اسـت... درایـن خـیابانها که قـدم می زنم ، دلـم هـوای پـشت کـوهها را کـرده ... دلـم مـثل فـنجان چایی کـه امـروزازدستم افـتاد ، شکـسته اسـت ... دلـم به حـد کسانی کـه دیـر می رسـند ، شـور می زنـد ... شما نمی دانـید مـن چـم شده اسـت ... قـرارهـم نیـست ، بـفهمـید ... ***** پ.۱ :ایـن روزهـا بـرگها می مـیرند ، و تـو بی آنکه بـفهمی ، مـرگـشان را تـرانـه می کـنی. پ.۲ :تـــو که نـباشی ، چـه فـرقی می کـند پـایـیز باشـد یا تابـستان مــن هـمیـشه هــوای بــاران دارم... پ.۳ : پ۲ ، مخاطـب خـاص دارد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:54 توسط محمد علی |
|
|
بغـض های پنهانی ام را که پیش تر در دل کاشته ام سر به آسمان کشیده اند و طـاق کرده اند ، طـاقـت را.... ***** پ ۱ .در روز تـولـدم به روز شدم و .......بگـذریم پ ۲ .این روزا ورد زبونم شده : چـقـدر دیـوونگی دارم ... تـمام قـلبم آشـوبه تـو آرومی ، نـمیدونی ... چـقـدر دیـوونگی خـوبـه پ ۳ . تـنهایی هـامو بعـد از این با قـلب کی قسمت کـنم ؟؟ پ ۴ . پاورقی ها طولانی تر از متن شد !!! این هم یه نوعشه .. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:6 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من قانعم!! همه هرچه دارم برای تـو ...
خیالم برای تـو ، پاییـزم برای تـو ، سکوتـم برای تـو حتی دفتر ترانه هایم ، برای تـو... تـنـهایی و گذشته ام مرا بس است.. ایـنها را از مـن مگیر... لـحظه هایم از طـپش خاطره ها جان می گیرند... این در خود فـرو رفتن را از من مـگیر ... من به همین تنـهایی ها و زمـزمـه هایم قـانـعم ... هـمین |