|
سهم من از خنده های تو ، بیدهای خشک باغچه حیاطمان است.. نشسته ام تا دوباره سبز شوند ... زهی خیال باطل چشمان سرخم گرداگرد شهر را می نگرند به دنبال تو... تو نیستی و دیگر برایم پاییز هم پاییز نیست... چادر نماز سفید مادرم و عطر نجیب آن، لیوان چای پر رنگ خواهرم، و صدای خسته پدر از رختخواب آبی آن، به همین ها دلخوشم...... من شبها خواب باران می بینم ، منم و تو و یک خیابان بی انتها.. و چراغهای چشمک زن چهار راه که احتیاط عاشقی را یادآوری می کنند..... پنجره های تکراری خانه ها که برایم یاد آور قفس اند... و درب کثیف خانه ای با شیشه هایی کثیف تر.... پیر زنی با نام مادرت : علی آقا یلدا از اینجا رفــت...... پرسیدم او رفت ؟؟ و اشاره مثبتی با سر که آری ، رفت لقمه نانی بیاورد ... لحظه تلخ یک ســـقــوط ، طعم گس در خود فــرو ریــخــتــن یلدای من ... کی از سرت افتاد چارقد زیبایت! ؟؟ روزهاست دیدن آدمکهای این شهر سیرم نمی کند... هر چه چشم می دوانم خیابان است و دختران عروسک نما و چکمه و آرایش و ........ شـــرم کجاست عمو زنجیر باف تا ببیند ، یلدای من رفت تا لقمه نانی بیاورد اما ...... شـــرفـــش را ........نه یلدا این را بدان ، دیگر گلهای چادرت به من لبخند نمی زنند.... هــــــــــرگـــــــز حلقه ام را برایت فرستادم و گفتم : به یلدا بگویید به آسمان نگاه کن ، آنقدر که باران ببارد به روی صورتت ، چشمانت ، دلـــت..... ...... مســـافــــر کـــویــــر ۸۶/۰۲/۲۰ + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 16:27 توسط محمد علی |
|