|
در تردید ماندن یا رفتنم ، قاصدکها از همه کلافه ترند... این روزها بارها با گوش خودم شنیده ام ، صدای گریه شان را... شنیدم که آرام به اقاقی های باغچه حیاطمان می گفتند : دلـمـان می سـوزد... این روزها که پر است از تب و تاب دلدادگی های بی اعـتـبـار ، من در تب و تاب بـودن یا نـبـودنـم.... بیا و قبول کن که قرارمان این نبود... حرف از عاشقی زدیم و تـمنـای عـاشـقـی از رسـیـدن گفتیم و وصـال ... اما، به جـدایـی رسیدیم و خـیـال.. یادت می آید ، چه شبها در زیر نم نم باران پایـیـزی ، قـدم زدیـم گـفـتـیـم و خـنـدیـدیـم و یـخ کـردیـم... و چه ساده و بی سـیاست ، کنار بخاری اتاق کوچکمان گرم می شدیم و از آرزوهایمان می گفتیم نمی دانم آن روزها این دل چه رنگی داشت ؟؟ اما خوب می دانم که خاکستری نبود.... می دانی ، خیلی وقت است در زیر باران قدم نزده ام ... نه پایی برای رفـتن بود و نه حسی برای لـذت بـوی بـاران... زیر مهـتاب تـو را دیدن را لمس کردم ، و امروز با یـادت پـشت پـرده های ضخیم اتـاقـم به تو فکر می کنم نه حـالـی ، نه حـسی ، نه بـارانـی و نه مـهـتابـی ... منم و یـاد تـو و تاریکی این شـبـها ... راستی... قاصدکها که پـیـشت می آیند ، سراغی از من می گیری؟؟ ****** پاورقی: این متن رو به درخواست و به خاطر حمید رضا ی عزیزم نوشتم که بسان یک برادر در دلم جای دارد.. *** زمزمه ای برای خلوتم : شب یلدا هم آمد اما... تنها که باشی، این طعم تلخ تنهایی ات است که یـلـداسـت مسافر کویر + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 19:18 توسط محمد علی |
صـدا ، صـدای بـوف کـور نـفـس نـفـس رو تـن شـب دست جـسارت هـمـه ستاره پشت کرده به شب صـدای بال و پـر زدن خنجر خونی رو زمـین نـبـض تـرانـه های دل مرده دیگـه، فـقـط هـمـین زوزه وحشی یه باد طـعـم گـس یه عـاشـقی ضـجـه زدن تو دل شب تـمـومـه حرف عاشقی آهای شما نگاه کنید یه نـفـر اینجا جون داده سرد تـمـوم پـیـکرش عشق شما رو پـس داده قـصـه بـه آخـرش رسید نی به نوای من دمـیـد توی سکوت پـنـجـره گریه من نـفـس کـشید دلا که تاریـکه هـنـوز اینجا تـک و تـنـها مـنـم گوشه تاریـکـیـه دل یه عمره ضـجـه می زنـم ****** پـا ورقـی: هـمـه جا تاریکیه.... هـمـه جا ، حتی دل آدما... می ایـستیـسم و جون دادن همدیگر رو نـگاه می کـنـیم... سری تکون می دیم و رد می شیم و ..... فراموش می کنیم.. شاید تنها همین ازمون بر میاد...همین مـــســــا فـــــر کــــو یــــر + نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 20:32 توسط محمد علی |
|