|
نمی گم از زندگی خسته شدم نمی گم از نوشتن خسته شدم نمی گم از این همه روزهای تکراری خسته شدم .. نه نمی گم خسته شدم از این همه نبودن از این همه رفـتن و نرسیدن از این همه دلـتـنگی آره خوب می دونم هرکی دست نوشته هام رو می خونه ، تو دلش می گه طرف دیوانه ست.. می دونم روزهاست که اخلاقم تـلخه می دونم هر وقت دلـتنگ می شم ، این دلـتنگیه که کار دستم می ده خوب می دونم هر وقت بغض می کنم ، فقط و فقط از دلـتنگی هام می نویسم و چه کنم که این بغض روزهاسـت هـمنشین گـلوی منه خـسته ام ، خـیـلی خـسته دیگه شونه هام تاب و تحمل خستگی هام رو نداره ایـنقدر بغضم سنگینه ، که راه گلوم رو بـسته... خط خطی های دیوار اتاقم از سر بچگی نیست .... تمامش گذر روزهای تنهایـیمه و چه سخت می گذرد... پ.۱ :در این روزهای بی تـرانگی ، دل خـوشم به همین خط خطی کردنهای بی سر و ته طـفلی کاغـذها که چه می کـشند ، از چـرک نـوشتن های من و این دلـم مـسافـر کـویـر ***** بـبین این بار فقط از حال و روز خودم نوشتم ، و تو هیچ کجای این کـلمات نبودی... شاید دارم کم کم فـرامـوشـت می کنم ... + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 21:49 توسط محمد علی |
|