|
تـو رفتی و با رفـتنت غـم تـوی خـونمون نـشست خـورشـید عـشق و آرزو تـا مـرز تـاریکی شکست تـو رفـتی و با رفـتنت آتـیش زدی بـاورمـو دست مـنم یه شـب بگـیر بـردار و از ایـنجا بـرو تـو رفـتی ، آسـمون شـب دیگه سـتاره نـداره بـه خـاطـر نـبـودنـت هـی داره بـارون می باره تـو رفـتی ، یـاس باغـچمون خشکیده ، مـثل تـن من بـیا بـبین سـیاه شده هـوای تـنهایی من اینجا تـو و ، عکس تـو و هـق هـق نـاله ساز من مـرثیه و نام تـو و مـرور خاطرات من تـو رفـتی ، اما دل من لـحظه بـه لحظه یـادته بـرف زمسـتونو می گـم دلـتنگه هُـرمه دستـاته ****** پ.و : نوشتم به یاد نسترن ، دخترکی از جنس باران ... حتی آسمان و چه ساده و معصومانه به ماوای اصلی اش ، آسمان پر کشید روحش شاد مسافر کویر ۴/۱/۱۳۸۶ + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 17:19 توسط محمد علی |
|