|
هـمـه زنـدگی شده زنـدون و دیـوار و سکوت هـمـه چشمـه ها شده عـین عـطش ، کویـر لوت هـمـه قـصه ها شده در بدری توی یه خـواب نـرسیدن به هـمو نـشونی توی یـه سراب هـمـه آیـنه ها پـر از دقـیقه های انـتظار لحظه ها پـر می شه از دلـهره های بی قـرار جاده ها بی انتها و ساکت و سرد رازقی پـژمرده از آوار یک درد قاصدک بی اعـتنا ، دلخسته می رفت از کنار یـه مسافـر ، دل پـر درد چشمه ها دلـتنگ دریا آسمون دلـتنگ مـهتاب جاده دلـتنگ مسافـر حنجره دلـتنگ فـریاد مـاه که قـهره با ستاره عاشقی مـعنا نداره شبنم از گل دیگه خسته اس باغـچـه آبـرو نداره هـمـه از هم ، که بـریدن قـحطیه عشق و که دیدن این روزا که زندگی رو هـمـه تو تاریکی دیدن پس چی شد ، شیرین و فرهاد پس کجان ؟ لیلی و مجنون پس کجا رفت عاشـقونه عشق و دیدن زیر بـارون **** پ:این روزها وقتی ماه برای برکه ناز می کند ...، وای به حال آدمها مـسافـر کـویـر ۱۵/۸/۱۳۸۶ + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 12:16 توسط محمد علی |
هـیچ کـس نمی داند ، دلـیل نـبودن تـو چـیست... هـیچ کـس نمی داند بر مـن چه می گذرد... هـیچ کـس نمی داند بر تـو چه می گذرد... و نخواهند دانست ، که ما هـر دو عـاشـق پـایـیز بودیم... و چه شبها در زیر نم نم باران قدم زدیم و از دوست داشتن هایمان گفتیم... هـیچ کـس از نگاه مـن و تـو ، هیچ چیز نمی خواند... و هـیچ کـس با مـلودی صدای تـو ، به مـن عـلی جـان نمی گوید... مـن خسته ام ...، خسته و دلـتنگ خسته از این راه که نمی دانم انـتهایش کجاست ؟ دلـتنگم ..، دلـتنگ تـویی که نمی دانم دلـتنگ کیستی ؟ آهـای حـواست کجاست .... مـن از این تنهایی های تکراری ام خسته ام ... بـی حـوصله ام فکری برایمان بکن... هر چند می دانم کـاری از تـو بر نمی آید... ****** پ.۱- و اینک بهار سـبز و سر بـلند باشـید چون سـرو... مـهربان چون بـاران... با صـداقت چون کـویـر... سـال نـو مـبـارک پ.۲ - دم دمای سال تحویل خیلی چیزا تو دلم بود که می خواستم به خدا بگم ، چند تاییشو گفتم با بغض سنگینی تو گلوم بود ، نتونستم بقیه رو بگم... نمی دونم چرا ؟ ولی چند باری چشام پر از اشک شد نمی دونم شاید خدا با اشکه خواست بهم بگه همه حرفای گفته و نگفته مو می دونه... اما هر چه بود حال عجیبی داشتم... مـسـافـر کـویـر ۱/۷/۸۶ + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 13:17 توسط محمد علی |
|