|
مـی گـویـی ، بیخـودی مـی تـرسی... اما مـن هـمیشه از با خودی تر ها مـی ترسم... تـو روز به روز داری بـیشتر می روی... مـن که دستم به آسمان نـمی رسد ، ... مـی ترسم تـو هم روزی سـتاره شوی... ***** پ: برای گـفتن از حال و هـوایم ، دستم به واژه ها هم نمی رسد.. مـسافـر کـویـر + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 14:45 توسط محمد علی |
دیـشـب باز در پـی تو ، تـو را گریـستم ... دیـشب باز به دل زدم ، شـبانه ، دل بـارانی شـد ... دیـشب باز با دل تـنهایم از تـو گفـتم و بـغض ها کردم ... دیـشب نفـسهایم بـوی تـو را گرفته بود ... مـثل گـذشته دیـشب هـمه غربـتم را گریـستم و بـر روزگار خود باریـدم ... نازنـین مـن کـجایـی ؟؟ ***** پ: او خودش بهتر از هر کسی می داند که نازنین من است ، اما کاش خود را به بیراهه نمی زد.. مـسافر کـویـر + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 22:7 توسط محمد علی |
|