|
مـا دیـر جـنبـیدیم ، آفـتاب زده بـود خـدا چـشمهایش را می مـالـید و دلگـیر بـود از بی وفـایی ابـرها مـن تـو را بـوسیدم و او دیـد مـا دیـر جـنبـیدیم ، خــیــلی دیـــر چاقـوی خـدا خـونی شد .. و تـو هم بــی دل آنـچنان که دیگـر شعـرهـایـم را هـم نمی خـوانی........ ***** پ ۱: قشنگ گفت ، آخر خط جاده ها ی خـسته.. بگو چقدر راه نرفته مونده؟؟ پ۲: من از هوای جاده دلگیرم... تو آخر راه و نمی دونی ... تو تنها نمی تونی.. مطمئنم نمی تونی پ۳: گاهی باید مثل یک مارمولک رفتار کرد و زندگی ... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 23:16 توسط محمد علی |
|