|
شما نمی دانـید من چـم شده اسـت... درایـن خـیابانها که قـدم می زنم ، دلـم هـوای پـشت کـوهها را کـرده ... دلـم مـثل فـنجان چایی کـه امـروزازدستم افـتاد ، شکـسته اسـت ... دلـم به حـد کسانی کـه دیـر می رسـند ، شـور می زنـد ... شما نمی دانـید مـن چـم شده اسـت ... قـرارهـم نیـست ، بـفهمـید ... ***** پ.۱ :ایـن روزهـا بـرگها می مـیرند ، و تـو بی آنکه بـفهمی ، مـرگـشان را تـرانـه می کـنی. پ.۲ :تـــو که نـباشی ، چـه فـرقی می کـند پـایـیز باشـد یا تابـستان مــن هـمیـشه هــوای بــاران دارم... پ.۳ : پ۲ ، مخاطـب خـاص دارد. + نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 19:54 توسط محمد علی |
|