|
خیلی تـنهام ، خیلی تـنهام قصه گـوی شهـر پـیرم دیگـه هـیچ کـسی نـمونده اینجا تـنهایی ، می مـیرم رد پـاهـــام روی جـاده نـشون از مـن و دلـم بود عـطــر پـیراهن مـن هـم بـوی چـشمای تـرت بود یــادمــه بـهم می گـفـــتی اگـه تـوو خـواب بـرف و دیدی یـعـنی غـم مـیاد سراغـت مگه ما خـوابـش و دیـدیم ؟ بـعـد مـن دلـتـنگــیـامـو بـا خـودم به خـاک بـسـپار ادعـای عـاشـقـیــمــــــو تـوو خـزون به باد بـسپار پاره کن نوشـته هـامـو زیـر بارون خـیسشون کـن زیـر مـهتـاب شـبـونه تـوو دلـت نفرینـشـون کـن بـوی پـیراهن مـن رو تـازه کن با اشک چـشمات یـا بـذار حـس کـنه عـشـقـو زیـر گرمای قـدمهـات دیگه تـنهایی تـوو پـایـیز روی برگـا ساده رد شـو واسه خـاطـرات و یـادم جـون پنـاه و سایه بـون شو خـیـلی تــنهام ، خـیـلی تـنهام مـنـم و حـسـرت پــرواز می نـویسم از تـو ، بـا تـو می کـنم قـصه رو آغــاز ***** پ ۱ :چرا فکر کردی اگر نباشی ، دنیای من لَـنگ می زند ؟؟!!! پ ۲ : خدایا هستن این پایین کسایی که از سکوت تـو راضی اند چـون اینجوری می تونن تا همیشه طـلبکار بـاشند !!! + نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 11:59 توسط محمد علی |
|