|
عـیـد کـه آمـد ، فکـری بـرای آسمان تـو خـواهـم کـرد دستـمال خیـسی روی ستـاره هایـت می کـشم و گـلدانی کنـار ماهـت می گـذارم زنـدگی هـمیشه کـه ایـنجور پـیچ و تـاب نخواهـد داشـت ..!! بـد نـیست گاهی هـم دسـتی بـه موهـایـت بکشی و بـا درخـت و باغـچه صحـبـت کـنی ... پـنهان نـمی کنم که پـیش از ایـن سطـرهـا ،..... دوسـتـت دارم را می خـواسـتم بـنـویـسم ... حـالا کمی صـبر کــن .... بـهـار که آمـد ، فـکری بـرای آسمان تــو و سـطـرهـای پـنهانی خـودم خـواهـم کـرد.... کـمی صـبر کــن ... ***** پ ۱ : هـنوزم مـیشه عـاشـق شــد ... هـنـوزم حـال مـن خـوبـه پ ۲ : بـهـار هـم که نـیاید ، با نگاه تــو از شکوفه ها لـبریـز می شوم... پ ۳ : تـــو را به بـهـار و بـاران و زنـدگی ، تـبـریک می گـویـم ســال نــو مـبـارک + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 18:3 توسط محمد علی |
|