|
در بـزرگـی هـای مــن مگــر چـقـدر آرزو جـا مـی شــود ؟ در حـالـی کـه هـمیـن بـزر گـی هـایـم هـم روز بـه روز می گـذرنـد و مـن بـه یک کـدام از آرزوهـایـم هـم نرسیده ام ، و هــر روزی کــه از ایــن بــزرگـی هـایــم مـی گــذرد ، آرزوهـای مـن بـیـات تـر می شـونـد ، و مــن یـک روز نـا تـوان تــر .... آرزوهـای مـن کـه زیـاد نـیسـت ، زور تـو هـم کـه کـم نـیسـت ، پـس ایـن چـه رسـم عـاشـقـیـست ؟! مـی دانـم مـی خـواهـی بـگویـی بـه وقـتـش اما صـبـوری هـم حـدی دارد ... خـدا تـویـی نـه مــن !!! کـاش تـوقـعـت از مـن کـمـتـر بــود ... یـک تــرس بـزرگ دارم وآن هــم ایـنکـه یـک روزمـعـلوم شـود، مـن سـهـمی از آرزوهـایـم نـداشـتـه ام ... مـعلـوم شـود ایـن هـا آرزوهای مـن نـبـوده انـد و مـن اشـتـبـاهـی بـرشان داشـتـه ام ... یـا اصـلا" مـعـلوم شـود خــر تـوو خــر شـده و در آن گـیـر و دار دیگـران به آرزوهـای مـن رسـیده انـد ...!! ***** پ ۱ : خــدا جـان می شـه یـه کـم دسـت بـجنـبونی تـوی بر آوردن حاجـت هــام ؟؟! پ ۲ : دسـتهـای مـن کـه خـیـلی وقـتـه تـنهـان عـجـین شـدن بـا بـوی عـطـر جـیـبم تـنـها سـفـر کـردن واسـم عـادتـه ایـن روزا مــن یـه آدم عـجـیـبم !! پ ۳ :چـقـدر از این هـیا هـو خـستـه ام ... خــدایـا آغــوش تـو را می خـواهـم ، مـرا دریــاب + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 19:9 توسط محمد علی |
|