تبليغاتX
تـرانـه هـای سـوخـتـه - دلـــــــم...

تـرانـه هـای سـوخـتـه

نـه شاعرم ، نـه نـویـسنده .. خـط خـطی می کنم تـا مـطمئن شوم نـمرده ام .. هـمین

شما نمی دانـید من چـم شده اسـت...

درایـن خـیابانها که قـدم می زنم ، دلـم هـوای پـشت کـوهها را کـرده ...

دلـم مـثل فـنجان چایی کـه امـروزازدستم افـتاد ، شکـسته اسـت ...

دلـم به حـد کسانی کـه دیـر می رسـند ، شـور می زنـد ...

شما نمی دانـید مـن چـم شده اسـت ...

قـرارهـم نیـست ، بـفهمـید ...

*****

پ.۱ :ایـن روزهـا بـرگها می مـیرند ، و تـو بی آنکه بـفهمی ، مـرگـشان را تـرانـه می کـنی.

پ.۲ :تـــو که نـباشی ، چـه فـرقی می کـند پـایـیز باشـد یا تابـستان

                                                              مــن هـمیـشه هــوای بــاران دارم...

پ.۳ : پ۲ ، مخاطـب خـاص دارد.

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت19:54توسط محمد علی | |